







|
![]()
بازدید امروز :
بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد کل پست ها : آخرین بروز رسانی : |
صدفی به دام عشق ماه گرفتار آمده بود. ساعت ها می نشست و در سکوت ماه را تماشا می کرد. خرچنگ عاشق صدف است، مخصوصا عاشق بلعیدن آن!!! روزی خرچنگی متوجه شد وقتی صدف به ماه نگاه می کند، دهانش باز می ماند، در چنین موقعی بود که سنگ ریزه ای داخل دهان باز صدف پرتاب کرد. عجب حیله گری!! صدف سعی کرد دهانش را ببندد، اما نشد و خرچنگ اورا خورد. «گاهی اوقات چنان شیفته ی عشقی می شویم که حواسمان از حیله ها پرت می شود و از عشقمان دور می شویم»
در باغستانی که دیوار بلندی آن را محصور کرده بود، چندین درخت میوه وجود داشت. در بهار درختان پوشیده از گل و در تابستان پوشیده از میوه می شدند، درخت گردویی در میان آنها بود. روزی درخت گردو با خود گفت: چرا باید میان درختان ناشناس بمانم؟ باید شاخه هایم را آنقدر پرورش دهم که از دیوار باغ آن طرف تر برود و تا جاده برسد، آنوقت همه خواهند دید مه چه میوه های خوبی دارم. با این تصمیم بود که کم کم شاخه های قشنگش از دیوار گذشتند، ولی وقتی پر از گردو شدند، رهگذران به چیدن گردو پرداختند. اگر دستشان به میوه ها نمی رسید، با سنگ و چوب به جان شاخه و میوه ها می افتادند تا میوه به زمین بیفتد. درخت گردو به خاطر چوب خوردن و زخمی شدن میوه ها و برگ هایش را از دست داد و فقط از آن طرف دیوار شاخه های زخمی اش دیده می شد. درخت از این کارش تجربه ای کسب کرد: « بهتر است خود را مورد آزمایش دیگران قرار ندهیم. »
کلنگ ها (نوعی مرغ دریایی) یک پادشاه داشتند و از سر اتفاق نیز، پادشاه مهربان بود و پرنده ها او را بسیار دوست داشتند و به او وفادار بودند. همیشه وقتی پادشاه، خوب و مهربان باشد، همه نگران زندگی و سلامتش هستند و به همین دلیل کلنگ ها هم نگران پادشاهشان بودند و از خود می پرسیدند: چه کنیم؟!!! نمی شود از دیگر حیوانات سر مشق گرفت. آنها به جای بیدار ماندن و نگهبانی، به خواب می روند. اما ما باید تا آنجا که می توانیم مواظب باشیم تا سلطانمان راحت و آسوده بخوابد. از آن به بعد کلنگ ها نگهبانی می دادند و هر شب یک دسته از آنها مراقب زندگی پادشاه بودند و هر از گاهی گروه های نگهبان، جایشان را با گروه دیگری عوض می کردند. کلنگ ها به سه گروه تقسیم شده بودند: گروه اول در اطراف کاخ سلطان نگهبانی می دادند و گروه دوم در داخل کاخ به مرافبت مشغول بودند و گروه سوم نیز در داخل اتاق سلطان پاسداری می کردند. روزی عده ای از کلنگ ها از خود پرسیدند: راستی اگر خوابمان ببرد چه کنیم؟ یکی از کلنگ های پیر گفت: وقتی داریم نگهبانی می دهیم باید روی یک پایمان بایستیم و با پایی که بالا نگه داشتیم، یک قلوه سنگ بگیریم. آنوقت اگر خوابمان ببرد، سنگ از پایمان می افتد و آنچنان صدایی می دهد که فوراً بیدار می شویم. این فکر از سوی دیگران نیز پذیرفته شد و از آن به بعد همه آن را اجرا کردند. مثلی است که می گوید: « وقتی می خواهی انتظار بکشی، یاد کلنگ ها بی افت و یک پایت را مثل آنها بالا نگهدار تا خوابت نبرد »
یک روز خانواده ی لاک پشت ها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی (حدود شش ماه) محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید، «دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. حالا منم نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دیم.
آب اگر به گذشته خود بیندیشد،به چیزی جز آسمان و دریا فکر نخواهد کرد. آرزوی زلال و روشن او نیز آسمان و دریاست، اگر غیر از این بخواهد سرنوشتی جز مرداب شدن نخواهد داشت. ما نیز اگر بخواهیم به اصلمان وصل شویم، به چیزی غیر از دریایی شدن و آسمانی بودن نباید بیندیشیم چرا که تیرگی خاک ما را گرفتار خواهد کرد.
همراهی ام کن، وقتی تو همراهم هستی ستاره ها نیز به من غبطه می خورند و سراب زندگی به آینه ای شفاف تبدیل می شود. همراهی ام کن و مگذار در این جاده تاریک و بی انتها، تنها و بدون تو گام بردارم. بگذار درخشش وجودت مشعل راهم باشد. »»
دانلود آهنگ بسیار زیبای زندگی با تو بهتره با صدای بابک رهنما»»
دانلود آهنگ بسیار زیبای فاصله ها با صدای علی لهراسبی»»
جشن امردادگان»»
جشن تیرگان»»
داستانی از لئوناردو داوینچی-صدف و ماه»»
داستانی از لئو ناردو داوینچی- درخت گردو»»
روز پدر مبارک باد»»
برترین نفرات یک اتم در خرداد ماه 1389»»
قسمت پنجم از عجایب هفتگانه دنیای مدرن - دلتای ورکز در هلند (Works Delta)»»
کشف تروژان کنترل از راه دور کامپیوترهای مکینتاش»»
یونیکد چیست؟»»
جلوگیری از آسیب های چشمی در هنگام کار با کامپیوتر»»
داستانی از لئوناردو داوینچی - کلنگ ها»»
دو سالگی یک اتم مبارک باد!»»
تأثیر تلفن همراه بر زندگی»»
مادربوردهای فوق پیشرفته سری 7 گیگابایت»»
سخت افزار مورد نیاز برای نصب ویندوز 7»»
USB 3.0 در مادربوردهای گیگابایت»»
دانلود آهنگ بسیار زیبای عادت با صدای شادمهر عقیلی»»
آهنگ جدید و زیبای Danish Club Awards 2010 با صدای DJ Aligator Ft Jinks»»
دانلود آهنگ بسیار زیبای آزادی با صدای شادمهر عقیلی
1 2 3 4 5 |
مرداد 1389
(4)
تیر 1389 (2) خرداد 1389 (20) اردیبهشت 1389 (18) فروردین 1389 (7) اسفند 1388 (3) بهمن 1388 (3) دی 1388 (7) آذر 1388 (5) آبان 1388 (12) مهر 1388 (3) شهریور 1388 (9) مرداد 1388 (15) تیر 1388 (10) خرداد 1388 (12) اردیبهشت 1388 (14) فروردین 1388 (19) اسفند 1387 (12) بهمن 1387 (15) دی 1387 (10) |